هيچ وقت به مرگ فكر نمي كرد و حالا غافلگير شده بود . سايه بالاي سرش او را هر لحظه به مرگ نزديك تر مي كرد . براي فرار ديگر دير شده بود . در اين لحظه آخر به ياد خيلي چيزها افتاد ، به ياد اينكه زندگي چقدر كوتاه است ، به ياد اينكه دنيا چقدر كوچك است ... و اينكه چرا اين آدم ها به خاطر يك مورچه زير پايشان را نگاه نمي كنند .